گنج

شمارهٔ ۵۳۸

چون تو ناوک افکنی سویم دل و جان یک به یکسهم خود جوینداز من کالهدایا مشترک
سوختم صد بار تا کی سینه ریش مراسازی از مژگان جراحت ریزی از لبها نمک
بر سر ما چون ز بهر امتحان سنگ زنیروی زرد خود بر آن مالیم چون زر بر محک
در وجود آن دهان داریم شک بهر خدازیر آن لب نکته ای فرمای بهر دفع شک
تا نهان آیم به طوف کوی تو هر شب شودتیر آهم میل چشم دیده بانان فلک
گر رود بر چرخ ذکر دانه های خال تودردسر خیزد مسیحا را ز تسبیح ملک
خواند جامی پیش آن خورشید شعری وقت صبحساخت گردون نظم پروین را به تیغ مهر حک