شمارهٔ ۵۲۳
گفتم به عزم توبه نهم جام می ز کفمطرب زد این ترانه که می نوش لاتخف
خالی ز دوستی نبود هیچ پوستیبر صدق این سخن گواهند چنگ و دف
آیا بود که صف نعالی به ما رسدچون بر بساط وصل زنند اهل قرب صف
بشناس قدر خویش که پاکیزه تر ز تودری نداد پرورش این آبگون صدف
پای تو بر زمین اثر لطف و رحمت استآن را که دیده فرش رهت شد زهی شرف
عمر تو گنج و هر نفس از وی یکی گهرگنجی چنین نفیس مکن رایگان تلف
جامی چنین که می کشد از دل خدنگ آهخواهد رسید عاقبت الامر بر هدف