گنج

شمارهٔ ۵۲۱

هر شب از آتش رخسار تو سوزم چو چراغرود از فکر سرزلف تو دودم به دماغ
سوزم از رشک چه سوزد کسی از داغ غمتهر کس از داغ غمی سوزد و من از غم داغ
سایه بر عارض گلرنگ تو انداخته زلفبر گل و لاله ز پر چتر سیه ساختمان زاغ
موسم گل در باغم چه گشایند به رویغنچه ای نیست دل من که گشاید در باغ
چای برداشتم از دامن هر شغل که بودتا به یاد تو نشستم پی زانوی فراغ
بوی پیراهنت از باد صبا می جستمبه گریبان گل و جیب سمن داد سراغ
جامی از نطق زبان بست چو نشناسد کسنکته طوطی شکرشکن از کاغ کلاغ