شمارهٔ ۵۱۹
یار قصد قتل من دارد به تیغ انقطاعهر کس از شام اجل ترسد من از روز وداع
بر همه همسایگان حال شب من روشن استبس که بر روزن فتد از شعله آهم شعاع
زین دو چشم خون فشان افتاد راز دل برونآری آری کل سر جاوز الاثنین شاع
عزم میدان کن ز زلف عنبرین چوگان به دوشکز سر خود کرده ام بهر تو گویی اختراع
بهر پیکان تو جان با دل خصومت می کندبر سر کالا چه عیب است از خریداران نزاع
تا نماید آن دهان کشف حجاب زلف کنجز به نور کشف نتوان یافت بر غیب اطلاع
دل به خون غلتید جامی را چو کرد آغاز آهبود صوفی گرم از یک نغمه آمد در سماع