گنج

شمارهٔ ۵۰۰

زان میان گم کرده ام سررشته تدبیر خویشکاش مویی بخشیم از زلف چون زنجیر خویش
وه چه شیرین است لعلت گوییا آمیخته ستشیره جانهای شیرین دایه ات با شیر خویش
نقشبند چین که در بتخانه صورت می نگاشتپیش رویت بر زمین زد خامه تصویر خویش
تیرت آمد بر دل و من نیم کشته منتظرمانده ام باشد که آیی از قفای تیر خویش
همدم یاران تو خوش در عشرت آباد وصالمانده من تنها درین غمخانه دلگیر خویش
خواستم عمری به کویت عذر تقصیر وفاهمچنان شرمنده ام پیش تو از تقصیر خویش
بنده جامی پیر شد همچون غلامان بر درترحمی ای شاه جوانان بر غلام پیر خویش