شمارهٔ ۴۹۸
مدار آینه را در صفا برابر خویشبه دست شانه مده طره معنبر خویش
نبرده ام به می لعل دست بی لب توکه پر نکرده ام از خون دیده ساغر خویش
رقیب گفت تو را بدگهر شناخته امنمود عاقبت آن ناشناخت گوهر خویش
به چار بالش عزت چو جای نیست مرابر آستان مذلت نهاده ام سر خویش
گر آن پری گذرد فی المثل به روضه قدسفرشته فرش کند زیر پای او پر خویش
چو هست پایه واعظ چو همت او پستازان چه سود که سازد بلند منبر خویش
هجوم عشق تو دیوانه ساخت جامی راشکست کلک و بر آتش نهاد دفتر خویش