گنج

شمارهٔ ۴۷۳

گر روی به مردم ننمایی چه کند کسور چشم ترحم نگشایی چه کند کس
آیی برم آن دم که شوی از همه فارغآن لحظه اگر نیز نیایی چه کند کس
هر روز جدا از تو کشم محنت و دردیگر دیر کشد درد جدایی چه کند کس
گفتی که حذر کن ز بلا چون تو بلاجویسر تا قدم آشوب و بلایی چه کند کس
چون جعد تو بر دامن گل غالیه سایداز سنبل تر غالیه سایی چه کند کس
هوش ار بربایی و خرد صبر توان کردگر صبر هم از دل بربایی چه کند کس
جامی اگر آن شوخ نهد مایده وصلزان خوان کرم غیر گدایی چه کند کس