شمارهٔ ۴۶۷
دیده جز خاک درت خواب نبیند هرگزتشنه در واقعه جز آب نبیند هرگز
چشم قلاب تو بهر کشش خاطر ماچون خم زلف تو قلاب نبیند هرگز
هر زمان دل به سگ کوی تو مشتاق تر استسیری از صحبت احباب نبیند هرگز
هر که در کوی تو پهلو به سر خار نهدراحت از بستر سنجاب نبیند هرگز
دود من گر شب ازینسان ره روزن بنددخانه ام پرتو مهتاب نبیند هرگز
نور طاعت که دل از سجده ابروی تو دیدعابد شهر به محراب نبیند هرگز
جامی آن صوفی صافی ست که در دور لبتخرقه جز رهن می ناب نبیند هرگز