شمارهٔ ۴۴۹
زهی ز فتنه تو را هر طرف سپاه دگرز ظلم چشم تو هر گوشه دادخواه دگر
کجا روم که ز دست غمت کنم فریادکه نیست جز تو درین ملک پادشاه دگر
چو جان دهیم ز غم غیر خار نومیدینروید از گل ما بیدلان گیاه دگر
گهی که بر سر راه تو منتظر باشممکن به رغم خدا را گذر به راه دگر
اگر چنین زند از سینه شعله آتش آهجهان بسوزد اگر برکشیم آه دگر
حدیث شوق نهان بر تو چون کنم روشنکه جز خدای ندارم بر این گواه دگر
مکش به تیغ تغافل کمینه جامی راچه سود از آنکه شود کشته بی گناه دگر