گنج

شمارهٔ ۴۴۴

گرچه طفلی و هنوزت شکر آلوده شیردل صد پیر و جوان هست به عشق تو اسیر
هدف تیر خودم ساز که باری به طفیلبه من افتد نظرت چون نگری از پی تیر
رهزن اهل طریقت شدی ای تازه جوانوای ما گرنه مددگار بود همت پیر
گر کنم بر سر کوی تو ز خارا بسترزیر پهلوی من آن نرم تر آید ز حریر
جذبه عشق توام طور خرد بر هم زدگر کنم بی خودیی بر من دیوانه مگیر
چند گریم ز غمت آه کزین رشحه دردنتوان نقش جفا شستنت از لوح ضمیر
جامی آمد به سر کوی تو جان بر کف دستگرچه این تحفه بود پیش سگان تو حقیر