گنج

شمارهٔ ۴۳۸

بر کنار دجله دور از یار و مهجور از دیاردارم از اشک جگرگون دجله خون در کنار
چون سواد دیده ام دریا کند بغداد راسیل چشم دجله بارم گر شود با دجله یار
گر نبردی آرزوی یثربم از کف زمامکی فتادی بر خراب آباد بغدادم گذر
این نه باغ داد خارستان بیداد است لیکنیست جز ارباب دل را دل ز خار او فگار
وقت کوچ آمد ببند ای ساربان بار سفرتا به کی باشد دل از بغدادیانم زیر بار
هر دم از شوق سفر چون اشتران سرخ مویمی کشد بر روی زردم قطره های خون قطار
پشت خم گردد چو گردن ناقه را در بادیهگر شود با بارهای دل بر او جامی سوار