گنج

شمارهٔ ۴۱۰

خاست هر سو فتنه گویی فتنه جوی من رسیدبر سمند ناز ترک تندخوی من رسید
باد عنبربو چرا شد گرد مشکین بهر چیستگر نه از صحرا غزال مشکبوی من رسید
اشک خونین بر رخ زردم نشانی بیش نیستزانچه در شبهای تنهایی به روی من رسید
تیغ او را داده اند آب از زلال زندگیجان دیگر یافتم چون بر گلوی من رسید
ز آسمان هر سنگ بیدادی که آمد بر زمینکرد بخت من مدد کان بر سبوی من رسید
ای خوش آن ساعت که گفتی چون شدم پیدا ز دوراینک آن دیوانه ژولیده موی من رسید
همچو جامی سرمه چشم جهان بین ساختمهر غباری کز سم اسپ تو سوی من رسید