گنج

شمارهٔ ۳۷۷

یار رفت از چشم و در دل خارخار او بماندبر جگر صد داغ حسرت یادگار او بماند
روی گردآلود خود بر خاک سودم هر کجاکز سم مرکب نشان بر رهگذار او بماند
گرچه برگشتن ز عمر رفته نتوان داشت چشمعمرها چشمم به راه انتظار او بماند
گرد رخسارش نه خط است آنکه چون زلفش ز بادعنبرافشان گشت گردی بر عذار او بماند
سرو من بگذشت بر طرف چمن دامن کشانشاخ گل با آن لطافت شرمسار او بماند
ذوق مرهم نیست مجروح خدنگ دوست رازخم پیکان به که در جان فگار او بماند
دور ازان لبهای میگون ماند جامی تلخکامراحت می رفت و تشویش خمار او بماند