شمارهٔ ۳۷۵
اگر ناز و فریب چشم شوخت این چنین ماندعجب گر هیچ کس را در جهان دل بلکه دین ماند
نخستین تیر کاندازی فکن بر سینه ریشمکه ذوق آن مرا در سینه تا روز پسین ماند
خط مشکین تو بر لب صف موری ست پنداریکه ناگه وقت رفتن پای شان در انگبین ماند
مکن دور از رخم ای پاکدامن اشک خونین راکه ترسم داغهای خون تو را بر آستین ماند
بر این در گر چو باد صبح زاهد را گذار افتدکجا در خاطرش اندیشه خلد برین ماند
گهی کآیی سواره روی خود مالم به ره شایدکه از خاک سم اسپ تو گردی بر جبین ماند
اگر جامی برد جز قبله روی تو را سجدهازان شرمندگی تا حشر رویش بر زمین ماند