گنج

شمارهٔ ۳۶۸

آن ترک شوخ بین که چه مستانه می‌رودشهری اسیر کرده سوی خانه می‌رود
هر جانبی که جلوه‌کنان روی می‌نهدبا او هزار عاشق دیوانه می‌رود
جانم ز تن رمید به سودای خال اومرغ از قفس پرید پی دانه می‌رود
از صبر رفته پیش غمش می‌کنم گلهبا آشنا حکایت بیگانه می‌رود
حاشا که شمع چهره فروزد میان جمعگر داند آنچه با دل پروانه می‌رود
زاهد به خُلد مایل و عاشق به کوی دوستبلبل به باغ و جغد به ویرانه می رود
جامی ملول شد ز رفیقان کوی زهدپیمان شکست و بر سر پیمانه می‌رود