شمارهٔ ۳۴۴
تا دلم را پا در آن کو بسته شدراه رفتارم ز هر سو بسته شد
ناقه عزم جهان پیمای رابر سر آن کوی زانو بسته شد
بهر چشم بد دل من پر دعاهمچو تعویذش به بازو بسته شد
آن میان آمد چو مویم در خیالرشته جانم به آن مو بسته شد
شیشه دل را به فکر قامتشدر درون صد نخل دلجو بسته شد
چشم من ناید به هم شبها مگرنوک مژگانم به ابرو بسته شد
از سخن جامی چه لافد کش زبانپیش آن لعل سخنگو بسته شد