شمارهٔ ۳۱۷
چو ترکش بسته از راه آن سوار نازنین آیدمرا تیر بلا بر سینه اندوهگین آید
بلا گویند می آید ز بالا راست است آریبلای جان من اینک ازان بالای زین آید
گهی کاید چنین خندان و خوش خلقی شود کشتهمعاذالله اگر ناگاه بر آهنگ کین آید
چو از توسن همی آیی فرو بر چشم من نه پادریغ آید مرا کان پای نازک بر زمین آید
به هر ناوک که سوی بیدلان اندازی از غمزهمرا صد رخنه در جان صد خلل در کار دین آید
نهانی با تو رازی داشتم اکنون که فرصت شدچه می آید رقیب رو سیه یارب همین آید
ز بی خوابی شبها اینچنین کامد به جان جامیچه خوش باشد که آن بد روز را خواب پسین آید