گنج

شمارهٔ ۲۷۶

خاکی که زیر پای خود آن شوخ بسپردصد جان بها دهند اگر پا بیفشرد
مشتاق کعبه را ز بساط حریر بهریگ حرم که در ته پهلو بگسترد
مویی شدم ز فقر و فنا کو قلندریکین موی را به پاکی تجرید بسترد
گرمی مجو به مجلس واعظ که مستمعگر باشد آتش از دم سردش بیفسرد
بر من به روز هجر ز جان نیست منتیایام مرگ را خرد از عمر نشمرد
من آن نیم که سرکشم از حکم تیغ اوصد بار اگر چو شمع سرم را ز تن برد
جامی حریف اهل درین بزمگه نیافتبر وی مگیر خورده اگر می نمی خورد