گنج

شمارهٔ ۲۴۷

تا ز آتش تب شمع رخت تاب گرفته ستبس شعله کزان در دل احباب گرفته ست
بیمار تو شد دل ز لبت چاشنیی بخشکش آرزوی شربت عناب گرفته ست
در دیده دگر خواب خیال است که بینمزینسان که خیال تو ره خواب گرفته ست
هر سجده که در عمر خود آرد همه سهو استآن کس که جز ابروی تو محراب گرفته ست
گو شمع به کنجی بنشین کز رخت امشبکاشانه ما را همه مهتاب گرفته ست
هر جا ز لطافت سخنی رفت دهانتبس نکته که بر غنچه سیراب گرفته ست
جامی که همه جام می ناب گرفتیتا دیده رخت ترک می ناب گرفته ست