شمارهٔ ۲۴۰
یار نازک دل که بی موجب ز من آزار داشتعمری از تیغ تغافل خاطرم افگار داشت
داشتم بسیار درد و حسرت از آزار اوبا من آزارش نمی دانم چرا بسیار داشت
دیده بخت من از نادیدن او تیره بودروشن آن چشمی که بینایی ازان رخسار داشت
کار او آن بود کآرد عاشقان را دل به دستچون مرا افتاد با او کار دست از کار داشت
آگه از بیداری شبهای من دانی که کیستآن که بی روی چنان ماهی شبی بیدار داشت
می گذشت آن سرو و می مردم ز غیرت کز چه روبا وجود چشم من بر خاک ره رفتار داشت
بود جامی با سگانش یار لیک آن سنگدلگه گهی گر التفاتی داشت با اغیار داشت