گنج

شمارهٔ ۲۳۸

دوش بر یاد تو چشمم دم به دم خون می‌گریستسوز من می‌دید شمع و از من افزون می‌گریست
گریه تلخ صراحی نیز بی‌چیزی نبودغالبا از شوق آن لب‌های میگون می‌گریست
صبحدم یارب کواکب بود ریزان از سپهریا نه بر درد دل من چشم گردون می‌گریست
چون فسونگر دید درد من برید از من امیدورنه بی‌موجب چرا هنگام افسون می‌گریست
آن نه باران بود گرد کوی لیلی هر بهارروزگار سنگدل بر حال مجنون می‌گریست
وان روان تا منزل شیرین نه جوی شیر بودبلکه بر فرهاد مسکین کوه و هامون می‌گریست
شد چنان جامی ضعیف از محنت هجران که دوشسیل اشک از خانه می‌بردش برون چون می‌گریست