شمارهٔ ۲۱
ای برده رخت رونق گلها و سمنهادارد دهن تنگ تو در غنچه سخنها
گر سرو نه با قد تو ماند نتوان بردچون آب به زنجیر مرا سوی چمنها
صحرای عدم لالهستان شد چو شهیدانبا داغ تو رفتند به خون غرقه کفنها
گفتهست به هر غنچه صبا وصف دهانتماندهست ز حیرت همه را باز دهنها
مشکل که بود روی خلاصی دل ما رااز زلف تو با این همه خمها و شکنها
با لذت آوارگی وادی عشقتغربتزدگان را نشود میل وطنها
چون خامه به وصف خط تو خشک فرو ماندجامی که شد انگشتنما در همه فنها