گنج

شمارهٔ ۲۰۹

بر فلک دوش از خروش من دل اختر بسوختشعله آهم چو پروانه ملک را پر بسوخت
روشنم شد کز چه رو فرهاد جا در سنگ ساختخانه را از آتش آهم چو بام و در بسوخت
زاهد از سوز غمت لب خشک و صوفی دیده ترآه ازین آتش که چون زد شعله خشک و تر بسوخت
واعظ افسرده سوز عاشقان را منکر استخواهمش روزی ز برق آه با منبر بسوخت
هر که را دل سوختی تنها نه او را سوختیبلکه از سوز دلش صد بیدل دیگر بسوخت
خواب چون آید شب هجران چنین کز چشم و دلشد مرا بالین به خون آغشته و بستر بسوخت
جامی از درد جدایی حسب حالی می نوشتاز قلم آتش علم بیرون زد و دفتر بسوخت