شمارهٔ ۱۸۷
روی خوب تو مهوش افتاده ستخال مشکین بر او خوش افتاده ست
چشم بد دور خال بر رخ توچون سپندی بر آتش افتاده ست
چهره زرد ما ز سرخی اشکورقی بس منقش افتاده ست
مشو ای پندگو مشوش ماحال ما خود مشوش افتاده ست
صبر و دل عقل و دین تن و جان سوختاز تو آتش به هر شش افتاده ست
این که صوفی فتاده غش کرده ستاز می لعل بیغش افتاده ست
هر که در می فتاد جام کشیدبنده جامی سبوکش افتاده ست