گنج

شمارهٔ ۱۸۲

درویش را سرا سر کوی فنا بس استترک متاع و خانه متاع سرا بس است
گو هرگزم ز فرش منقش مباش رنگپهلو منقش از اثر بوریا بس است
گر خازن حرم نزند نعره درایاز اشتران قافله بانگ درا بس است
نتوان نشستن از تک و پو در طریق عشقآن را که باد پا ندهد دست پا بس است
گر روی زرد ما نشد از جام عیش سرخزخم کبود سیلی غم بر قفا بس است
عمر حریص در طلب کیمیا گذشتما را قبول اهل نظر کیمیا بس است
جامی به ملک و مال چو هر سفله دل مبندکنج فراغ و گنج قناعت تو را بس است