گنج

شمارهٔ ۱۷۴

من پس زانوی غم تا یار هم زانوی کیستخاطر من سوی او تا خاطر او سوی کیست
من نشسته روی بر آیینه زانوی خویشتاکنون آن ماه چون آیینه رو در روی کیست
می رسد هر لحظه مشک آمیز باد صبح خیزگر نه بر مشکین غزال من گذشت این بوی کیست
سوی محرابم مخوان ای شیخ بنگر کین زماننقش بسته در دلم شکل خم ابروی کیست
گر نه شب در خواب آن سرو روان را دیده اممانده در چشمم خیال قامت دلجوی کیست
ای که فارغ گوییم زان سنگدل باری ببینکامشبم با خویشتن تا روز گفت و گوی کیست
شد سگ کوی تو جامی چون سگانش داغ کنتا بداند هر که بیند کز سگان کوی کیست