گنج

شمارهٔ ۱۷۲

باز این خمار در سرم از چشم مست کیستوین ناوکی که خست دلم را ز شست کیست
دل شد ز دست و باز نمی آید این صباآن مرغ آشیان وفا پای بست کیست
راحت شمر ز دوست دلا زخم تیغ راتو تیغ را مبین بنگر کان ز دست کیست
عمری سرم فتاد در آن کوی و کس نگفتکین سر چو خاک گشته درین راه پست کیست
در دل خیال دوست وطن ساخت بنگریدکین خانه خراب مقام نشست کیست
آتشکده است سینه چو گویم که دل در اواز بخت تیره هندوی آتش پرست کیست
مست است جامی از غم عشق بتان ولیکس پی نمی برد ز حریفان که مست کیست