گنج

شمارهٔ ۱۵۲

خوبان هزار و از همه مقصود من یکی ستصد پاره گر کنند به تیغم سخن یکی ست
خوش مجمعی ست انجمن نیکوان ولیماهی کز اوست رونق آن انجمن یکی ست
خواهیم بهر هر قدمش تحفه دگرلیکن مقصریم که جان در بدن یکی ست
گشتم چنان ضعیف که بی ناله و فغانظاهر نمی شود که درین پیرهن یکی ست
آنجا که لعل دلکش شیرین دهد فروغیاقوت و سنگ در نظر کوهکن یکی ست
ناموس و نام ما تو شکستی نه نیکوانآری ز صد خلیل همین بت شکن یکی ست
جامی درین چمن دهن از گفت و گو ببندکاینجا نوای بلبل و صوت زغن یکی ست