گنج

شمارهٔ ۱۴۳

آتش اندر خرمن ما زد رخت وین روشن استخال مشکین تو بر رخ دانه ای زین خرمن است
آن رخ نازک چو آب از دیده رفت اما هنوزنقش خالت چون سیاهی مانده در چشم من است
تو مرا چشمی و تا بر بام و روزن آمدیچشم من گه بر کنار بام و گه بر روزن است
گرچه می‌پوشد ز ما لطف تنت را پیرهنکی توان پوشیدن آن لطفی که در پیراهن است
شب نهانی رخ به پایت سوده ام اینک هنوزقطره های خون ز اشک من تو را بر دامن است
دل اسیر دام و جان مرغ حریم بام توستداغ حرمان و غم هجران سراسر بر تن است
بی رخت گفتم نکو پر می کنم دامن ز اشکگفت جامی کار نیکو کردن از پر کردن است