گنج

شمارهٔ ۱۳۰

مرا کار از غم عشق تو زار استدلم رفته ست و جان نزدیک کار است
اگر از سینه پرسی دردناک استوگر از دیده گویم اشکبار است
تو گشتی از قرار خویشتن لیکمرا آن بی قراری برقرار است
به عذر عشق وامق را خطی بسکه عذرا را ز خوبی بر عذار است
مبر گرد از رخ زرد من ای اشککزان چابک سوارم یادگار است
درون صد خارخار از محنت هجرکه را پروای گلگشت بهار است
به درد درد و غم خوش باش جامیکه صاف عیش ما را ناگوار است