گنج

شمارهٔ ۱۲۸

یار رفت از دیده لیکن روز و شب در خاطر استگر به صورت غایب است اما به معنی حاضر است
عاشق اندر ظاهر و باطن نبیند غیر دوستپیش اهل باطن این معنی که گفتم ظاهر است
در حضور دوست هر جانب نظر کردن خطاستیک زمان حاضر نشین ای دل که جانان ناظر است
خاطرم خوش نیست هرگز جز به زیر بار عشقپیش عاشق هر چه جز عشق است بار خاطر است
عاشق درویش تا دانست ذوق صبر و شکربر جفاهای تو صابر وز بلاها شاکر است
آن دهان را سر غیب الغیب دان کز شرح آنهم اشارت مانده عاجز هم عبارت قاصر است
آن پریرو را به افسون سخن تسخیر کردزان سبب گویند شاعر نیست جامی ساحر است