شمارهٔ ۱۱۳
تو حور جنتی اما ز چشم فتانتز بس که خاست بلا عذر خواست رضوانت
سحر به باغ گذشتی گشاد غنچه دهانکه بوسه ای برباید ز لعل خندانت
چو دست طوق تو سازم ز ضعف نشناسندکه هست بازوی من یا زه گریبانت
شد آفریده لبت زان زلال آب حیاتکه بر لب آمده است از چه زنخدانت
ز شاخ وصل تو چون برخورم که آن مژه کردز تیرهای بلا خاربست بستانت
مکن ز اشک نیازم به عشوه دامن نازکه دست شعله آه من است و دامانت
حدیث عشق و غم درد جامی این همه چیستاگر نه دفتر اعمال ماست دیوانت