شمارهٔ ۹
زان پیش کز مداد دهم خامه را مددجویم مدد ز فضل تو ای مفضل احد
باشد که طی شود ورق علم و فضل منحمد تو را به فضل تو گویم نه فضل خود
نشکفت جز شکوفه حمد و ثنای تودر باغ کن نهال قلم چون کشید قد
هستی برای ثبت ثنایت صحیفه ای ستکآغاز آن ازل بود انجام آن ابد
در جنب آن صحیفه چه باشد اگر بفرضصد نامه در ثنای تو انشا کند خرد
بالذات واحدی تو و اعداد کون رانبود جز اختلاف ظهور تو مستند
رخسار وحدت تو جمال دگر گرفتدر دیده شهود ز خال و خط عدد
از کثرت زبد نشود بحر مختفیبحر حقیقیی تو و عالم همه زبد
بر آفتاب سایه نیفتاد اگر چه شدممدود بر سر الفش سایبان مد
عنوان نامه کرم و فضل نام توستخوش آن که شد به نامه و نام تو نامزد
صد کم یکی ست نام تو لیکن چنانکه هستاحصای آن عدد نتواند یکی ز صد
هر کس نگشت محصی صد کم یکت چه سودکز هشت و نه رسید به هشتاد یا نود
نتوان صفات تو ز طلسم جهان شناختاحکام آن نجوم نگنجد درین رصد
از هیچ حادثی نتواند کسی حدیثکش تا به صنع تو نه مسلسل بود سند
تولید کائنات کنی از دو حرف کننسبت به تو ز جهل بود تهمت ولد
کس چون شناسدت که نبینم درین شناختادراک عقل معتبر و کشف معتمد
هرگونه اعتقاد کنندت نیی چنانما را درین قضیه جز این نیست معتقد
قرب تو را سبب نبود جز فنا و فقرطوبی لمن تهیاء للقرب واستعد
عمری کلیم خلعت فقر از در تو جستتا سربلند شد به کلاهی ازان نمد
در دل فروغ مهر تو کالنور فی البصردر جان هوای عشق تو کالروح فی الجسد
نورت فروخت مشعل انجم بلا دخانصنعت فراخت خیمه گردون بلا عمد
در ربقه قضای تو باشد ذلیل دیودر دام اقتدار تو باشد اسیر دد
انوار عزت تو منزه ز کیف و کمالوان نعمت تو مبرا ز حصر و حد
باشد به عقل و وهم قیاس مواهبتامساک باد در قفس و آب در سبد
کار تو جمله نیکی صرف است و خیر محضدر کارگاه ماست دو رنگی نیک و بد
ردی که می رسد ز تو ما را ز دست ماستنبود به بارگاه قبول تو دست رد
لبیک گفت لطف تو و هر جا برهمنیبر جای یاصنم به خطا گفت یا صمد
بس طفل ساده دل که نگشت ست هرگزشتعلیم گوی تخته ابجد نه اب نه جد
ز ارشاد تو رشید شد آن سان کزو رسیددانشوران گمشده ره را ره رشد
نشو و نما ز شبنم فضل تو یافته ستگلزار حسن غنچه دهانان لاله خد
بی زاد رحمتت نرسد کس به هیچ جایگر صد ذخیره بهر معادش بود معد
جاهل بود نفور ز نور حضور توآری ز آفتاب رمد صاحب رمد
رقاص جوش عشق تو جز بیخودان نیندهر خودپسند کی سزد آن دیگ را نخود
بس دل که چشمه حکم از وی کنی روانگر فی المثل حجاره بود بل کزان اشد
باشد ز میخ و نعل نشان انجم و هلالخورده فلک ز توسن قهرت مگر لگد
هر کس کمر به عشق و ولای تو بسته استکی باشد از کمند بلای تو در کمد
با عشق تو چه چاره کند عقل حیله جویروباه را چه طاقت سرپنجه اسد
جان در کفم به نقد لقایم بگیر دستسودای عاشقان تو باشد یدا بید
مستغرق شهود تو کرده ست نقد وقتمستخلص از فسانه امس و امید غد
دارد به کعبه طلبت روی اهتمامهم عابر بوادی و هم عاکف بلد
هر بولهب شرر که چو حمالة الحطبدر راه دوستانت نهد خاری از حسد
تا برکشد زمانه به دار سیاستشگردد به گردنش رگ جان حبلی از مسد
بر هر که موش حرص ز خارف گماشتیزد حفره سوی موقد نیرانش از لحد
هر کس که در رضای تو کد عمل کشیدشد کدخدای خانه رضوان به قدر کد
تعداد لطف های تو باخود چه سان کنمبرگ درخت و ریگ بیابان که کرد عد
جامی که شر طبع مصر بر معاصیشبست از فساد پیش صلاح و سداد سد
بس عقد توبه اش که پذیرفت انحلالاز نفس سحر پیشه نفاثه فی العقد
هرگز یکی ز صد نتواند سپاس توصد بار اگر چه بیش درآید بدین صدد
عجز وی از سپاس به جای سپاس داریا غایة الامانی یا منتهی الابد