گنج

شمارهٔ ۱۶

جاه داری جاهل آسا در سر ای کامل مدامجاهلت خوانم نه کامل چون تو را جاه است کام
نام خاص خویش عالم کردی اما عالمیکش بود روی از لئیمی دایما بر پای عام
عمر صرف کسب نام نیک کن کان نامه راچون اجل کوته کند باقی نماند غیر نام
کاهلی بگذار و روی همت خود از همهآر در اتمام کار دین که این ست اهتمام
گر تمامت اهتمام دین نگردد عاقبتآه ماند حاصلت زان اهتمام ناتمام
ظالم نفست ظلام است از پریشانی خویشدر دل شب آه دل باشد شهاب آن ظلام
بند فرمان شو که گردد خام گاه بندگیچون به جای غل کلاه خواجگی بیند غلام
گر بدیها بینی اندر بادیه صبری بکنتا در احرام حریم کعبه یابی احترام
از کلامت غیر لا درکم نشد حرف دگراز تو با سایل تهی زین حرف کم باشد کلام
خوست با نقد کمال دل تو را همچون خواصچند داری چشم بر دام لئیمان چون عوام
یاد می کن از اجل وز انقلاب او که هستانقلابش مرد توسن نفس را بر سر لجام
عاقبت از همدمان بینی به چشم خود همانخون ایشان را اگر ریزی به تیغ انتقام
ظلم کیشان خصم دینند از توان آن قوم راجمع ساز و سر بیفکن کین بود دین را قوام
نام حیدر خواهی آزادی طلب چون مصطفیدر میانش زن چو حیدر سخت دست اعتصام
چند بهر خوان ز اخوان گوشه گیری شام و چاشتطعم اطعام ار شناسی کی چشی طعم طعام
روز ز مردان مجرد جو ردای فقر از آنکعروه وثقی ست هر تاری ازان بی انفصام
فقر بی فر تفرد نیست جز قاف نفاقهمچو سیمرغ از عمی آن قاف را کم کن مقام
آنکه می خوانی اقارب جز عقارب نیستندخاصه کز زرشان بود بر فرق تاج احتشام
اخ که خود را در اخوت پخته گوید چون دلشبر سر مال است لرزان با تو خامش گوی خام
رو بتاب از خال و عم چون خال و عم با هم غمندغم به روی آفتاب و ماه دل باشد غمام
دیده دل گو مهیا دار شاه از بهر عدلکز ستون عدل بر پایند این نیلی خیام
از مشاهیر جهان گر شاه رفت و میر ماندمیر را هم نام وی آید ز حق روزی پیام
بهر معنی دارد از صورت دل عارف فراغگرچه مایل می نماید از نگونساری لیام
حال گرم و آتش وجد ار نماید هر دو رویصوفی ار آرام گیرد باشد آن از وی حرام
هست در کوی فنا هر جا ز مستان مجمعیهر که بگذشت از سر و پا زان مجامع یافت جام
ز اول صبح ازل تا آخر شام ابددل ز یاد غیر لب شسته ست بر قصد صیام
صد کرم کرده مرائی بیش وز ترک ریاگر بر آن حرفی دو افزاید شود صدر کرام
نیمی از هنگامه گیتی رود از سلک جمعگر نهد یک اهل دل بیرون ازان هنگامه گام
مفضل دریا انامل هر کجا بگشاده دستزان انامل بر کنار لجه جودند انام
مدعی را سازد انفاس صلاح آموز دوستمار را گرداند افسون فسون پرداز رام
چون بود همسایه را دیوار کوته عیب داندیده ناعاقبت بین داشتن بر طرف بام
صورت ار باشد خشن هست اهل معنی را حسنمی نیفتد رخنه از دندانه سین در حسام
فرق عذرا را چو دربایست باشد تاج زروامق مفلس ضرورت پای دارد زیر وام
چیست عاقل را فضیلت جمع گوهرهای فضلنیست جز غافل چو یابد آن گهرها انقسام
بندها بگسسته است از هم دوات فضل رادولتی باشد عجب گر یابد آخر التیام
این قصیده چیست قیدی دلربا کز روی هوشدل ز خاصان یافته در سلک آن قید انتظام
از معانی دقیق این عقده بی عد در اوهست دام و جمله دلها صید افتاده به دام
کرده دل از ظن و تخمین منتظم ارکان نظمجامی آن را ساز طی ور خود بود معجز نظام
شعر چبود، بود چشم عقل از جهل در شر دوختنچشم عقل از جاهلی در شر چه دوزی بر دوام
آفت از خویش است بس باشد درین غربت سراگوشه بیخویشی و کنج سلامت والسلام