گنج

بخش ۱۴ - انوری

۱۰ بیت

انوری - رحمة الله تعالی، حکیمی کامل و فصیحی فاضل بود، و حسن شعر و لطف نظم شمه ایست از علو حال او و خالی است از جمال کمال او سخنان او مشهور است و دیوان او مسطور و از لطایف اشعار وی یک قطعه که مشعر است به نصیحت شعرا نوشته می شود:

دی مرا عاشقکی گفت: غزل می گوییگفتم: از مدح و هجا دست بیفشاندم هم
گفت: چون گفتمش آن حالت گمراهی بودحالت رفته دگر باز نیاید ز عدم
غزل و مدح و هجا هر سه ازان می گفتمکه مرا حرص و غضب بود و به آن شهوت ضم
آن یکی شب همه شب در غم و اندیشه آنکه کند وصف لب چون شکر و زلف به خم
وان دگر روز همه روز درآن محنت و غمکه کجا وز که و چون کسب کند پنج درم
وان سه دیگر چو سگ خسته تسلیش بدانکه زبونی به کف آید که ازو باشد کم
چون خدای این سه سگ گرسنه را حاشا کمباز کرد از سر من بنده عاجز به کرم
غزل و مدح و هجا گویم و یارب زنهاربس که با عقل جفا کردم و با علم ستم
انوری لاف زدن شیوه مردان نبودچون زدی باری مردانه نگه دار قدم
گوشه ای گیر و سرایی و نجاتی بطلبکه نه بس دیر سرآید به تو بر این دو سه دم

گویند به سمع ملک غور رسانیدند که انوری تو را هجا گفته است، به ملک هرات نوشت و انوری را طلب کرد و نسبت به وی اظهار تودد و تلطف نمود اما مقصودش انتقام بود و ملک هرات آن را به فراست دریافت اما آن را به صریح نمی توانست نوشت در مکتوبی که از برای مطالبه انوری می نوشت این بیتها را درج کرد:

هی الدنیا تقول بملاء فیهاحذار حذار من بطشی و فتکی
فلا یغررکم طول ابتسامیفقولی مضحک و الفعل مبکی

انوری آن را به حسن فراست دریافت وسیله ها انگیخت و ملک هرات را از آن مطالبه گذرانید دیگر بار ملک غور وی را طلب کرد و ملک هرات را مقابله وی هزار گوسفند وعده کرد.

ملک هرات کسی را موکل انوری کرد که ناچار ساخته باید شد و به غور رفت که مرا در مقابل تو هزار گوسفند می دهند. انوری گفت: ای پادشاه مردی که او را هزار گوسفند می ارزد تو را رایگان نمی ارزد؟ مرا بگذار تا باقی عمر در سلک ملازمان تو باشم و جواهر مدایح در پای تو پاشم ملک هرات را این سخن خوش آمد و او را نگاه داشت.