گنج

بخش ۴۲

۲ بیت

پسری را گفتند می خواهی که پدر تو بمیرد تا میراث وی بگیری؟ گفت: نی، اما می خواهم که وی را بکشند تا چنانچه میراث وی بگیرم خونبهای وی نیز بستانم!

فرزند که خواهد ز پی مال پدر راخواهد که نماند پدر و مال بماند
خوش نیست به مرگ پدر و بردن میراثخواهد که کشندش که دیت هم بستاند

کنیزکی صاحب جمال می گذشت شخصی در عقب وی ایستاد .کنیزک گفت: آنچه خواجه من با من می کند می خواهی؟ گفت: بلی! گفت: بنشین که خواجه من از عقب می رسد با تو آن کند که با من می کند!

کودکی را پدر آمد ز سفرهر که کردش ز در خانه گذر
گفت: ای خواجه بده سیم و زرممژدگانی قدوم پدرم
زیرکی گفت بدو کای فرزندمقدم او همه را نیست پسند
مادرت را ز سفر آمده شویمژدگانی ز کس مادر جوی