بخش ۴
خلیفه روزی چاشت میخورد، و برهٔ بریان پیش او نهاده بودند اعرابی از بادیه در رسید وی را پیش خواند، اعرابی بنشست و به شَرَه تمام در خوردن ایستاد.
خلیفه گفت: چه میشومی که چنان این بره را از هم میدری و به رغبت میخوری که گوییا پدر او تو را به سرو زده است. اعرابی گفت: این خود نیست اما تو چنان به چشم شفقت در وی مینگری و از دریدن و خوردن او ید میبری که گوییا مادر او تو را شیر داده است.
خواجه بر مال خود آن گونه رحیم است و شفیقکه به چشم شفقت مینگرد در همه چیز
گر فتد در بره و میش وی اندک خطریبه فداشان بدهد مادر و فرزند عزیز
فی المثل گر خواجه نان و بره بریان نهدپیش تو بر خوان اگر روزی شوی مهمان او
گر کنی صد رخنه در دندانش از سنگ ستمبه که از دندانت افتد رخنهای در نان او
گر خورد از دست تو صد زخم بر پهلو و پشتبه که پر سازی تهیگاه خود از بریان او