بخش ۴
کنیزکی مغنیه که به حسن غنا موصوف بود و به لطف نوا معروف، جمالی بی بدل داشت و حسنی بی خلل، روزی در منظر خواجه خود سازی می نواخت و غزلی می پرداخت.
نوجوانی که در دل هوای او داشت و در سر سودای او در زیر منظر ایستاده بود و گوش بر آواز نهاده در وقت اشعار وی تأملی می کرد و از لذت الحان وی تمایلی می نمود.
ناگه خواجه سر از منظر فرو کرد، جوان را دید. نزدیک خودش خواند و با خود بر یک مایده بنشاند. از هر جا با وی خبری می گفت و هر لحظه در هنری با وی گهری می سفت.
جوان با خاطری فارغ از همه چیز گوش با خواجه داشت و چشم بر کنیزک. هر چه آن به غمزه سؤال می کرد این به ابرو جواب می داد و هر چه آن به طره گره می بست این به شکر خنده می گشاد.
چون صحبت متمادی شد، خواجه چنان که دانی به ضرورت بعضی حاجات انسانی قدم پرداخت و آن هر دو آرزومند مشتاق را به هم بگذاشت. مجلس خالی گشت و دواعی مواصلت از جانبین متوالی.
کنیزک زبان بگشاد و در مخاطبه او این ندا در داد که:
چون جوان آن نکته را گوش کرد فریاد برآورد که:
بار دیگر کنیزک گفت که در جهان همین آرزو دارم که دست در میان یکدیگر کنیم و از لب و دهان یکدیگر شکر خوریم. جوان گفت: من نیز این آرزو دارم اما چه کنم؟
خدای تعالی می گوید: «الا خلاه یؤمئذ بعضهم لبعض عدو الا المتقین » یعنی: فردای قیامت دوستی دوستداران به رنگ دشمنی برآید مگر دوستی پرهیزگاران که بر دوستی بیفزاید.
نمی خواهم که فردا بنای محبت ما خلل گیرد و دوستی ما به دشمنی بدل گردد این بگفت و دامن صحبت بگذاشت و بدین ترانه ره رفتن برداشت: