گنج

بخش ۱۱

۲ بیت

عاشقی که از دهشت حبیب دلتنگ بود و از وحشت رقیب پای در سنگ، آرزو می برد که کی باشد که آن ساده روی ریش برآورده باشد و پندار حسن از سر بیرون کرده تا بی تحاشی در خدمت او توانم بود و بی تکلف از صحبت او توانم آسود.

شنودم که چون موی از روی او برآمد و تازگی جمال آن پسر به سر آمد او نیز چون دیگران از راه تمنای او بنشست و دیده از تماشای او بربست. با وی گفتند: این خلاف آن است که می گفتی. گفت: من چه دانستم که این صید به هویی بخواهد گریخت و این قید به مویی بخواهد گسیخت.

در لغت خوانده ام که ریش پر استپیش دانشور لغت پرداز
لیکن آن پر کزو به وکر عدممی کند مرغ نیکویی پرواز
رونق حسن تو رفته ست ای پسراز نهال خشک سرسبزی مجوی
خط سبزت با سیاهی تیره شدحرف پندار جمال از دل بشوی
یک دو مویت کز زنخدان سرزدهکرده یکسانت به پیران دو موی