گنج

بخش ۱۵

۱ بیت

جوانی را به دزدی گرفتند. خلیفه حکم کرد که دستش ببرند تا از مال مسلمانان کوتاه شود. جوان بنالید و گفت: ای خلیفه،

مرا به دست چپ و راست چون خدا آراستروا مدار که ماند چپم جدا از راست

خلیفه فرمود که دستش ببرید که این حدیست از حدود خدای تعالی، مساهله در آن از مسلمانی نیست مادرش همراه بود، برخاست که ای خلیفه این فرزند من است، به دستیاری وی روز به شب می آورم و از دسترنج او روزی می خورم.

فرزند بود چو جان ببخشایبر جان من ستم رسیده
سر رشته روزیم کف اوستمپسند که آن شود بریده

خلیفه گفت: دستش ببرید که من این گناه از وی در نمی گذرانم و گناهکاری ترک این حد بر خود روا نمی دارم. مادرش گفت: ای خلیفه این را هم دیگری از آن گناهان شمار و از آن معاصی انگار که همواره از آن استغفار می کنی و آمرزش می خواهی. خلیفه را این سخن خوش آمد، گفت: بگذاریدش.

ای خوش آن دانا که پیش شاه دمگاه قهر از نکته خوش می زند
نکته ای چون آب می آرد لطیفشاه را آبی بر آتش می زند