گنج

بخش ۴۹ - حکایت آن حکیم از مردم بر کرانه و سؤال و جواب او با پادشاه زمانه

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۵ بیت
حکیمی ز مردم کناری گرفتز غارتگران کنج غاری گرفت
جز آن غار آرامگاهی نداشتغذا غیر برگ گیاهی نداشت
چو کرم بریشم گیاخوار بودبه تن از لعابش یکی تار بود
گروهی به آن تار دور از گزندبه قید ارادت شده پایبند
شه کشور از مسند عز و نازبدان غار شد سینه پر نیاز
لقای حکیمش خوش آمد چنانکه از عشق وی رفتش از کف عنان
بدو گفت کای قبله مقبلانقبول تو اقبال صاحبدلان
دل من اسیر کمند تو شدسرم پست قدر بلند تو شد
حیات ابد را تویی جان منجدا از تو بودن چه امکان من
بن غار منزلگه اژدهاستکه از بیم مردم در او کرده جاست
تویی خلق را گشته امیدگاهچه حاجت که آری به اینجا پناه
تو شاهی و از روی تو شهر خوشمتاع اقامت سوی شهر کش
اگر رنجه سازی سوی شهر پایکنم بهرت آماده باغ و سرای
غلامان خدمتگر با ادبکنیزان سیمینبر نوش لب
دگر از سبب های طیب معاشکه یابند ازان جسم و جان انتعاش
بگفتا که می خواهم اینها بلیکه تا بگذرد عمر من خوش ولی
به شرطی ز تو گیرم این ساز و برگکه از دامنم بگسلی دست مرگ
ز بخشش چه سود ای به بخشش مثلچو تو هر چه بخشی ستاند اجل
چه خوش گفت این نکته دانای رازکه مپذیر چیزی که گیرند باز
فریب است از مرغ در دام اسیرزدن مرغ بگشاده پر را صفیر
به آنست کو دام خود بردردنه مرغ دگر را به دام آورد
بیا ساقیا زان می راوگیکه صید طرب را کند ناوگی
بده تا درین دام دل ناشکیبببندیم گوش از صفیر فریب
بیا مطربا وان نی فارسیکه بر رخش عشرت کند فارسی
بزن تا به همراهی آن سوارکنیم از بیابان محنت گذار