بخش ۴۷ - حکایت آن حکیم کشتی شکسته رخت به دریا فکنده که بعد از نجات به واسطه حکمت به درجات رسید
حکیمی از آنجا که روشندلاننفورند از ظلمت جاهلان
پی شستن از دل غباری که داشتبرون برد رخت از دیاری که داشت
چو رنج بیابان به پایان رساندزمانه چو نوحش به کشتی نشاند
ز موج اشتران کف انداز مستبر او حمله کردند و کشتی شکست
ز حرف سلامت دلی منحرفبه یک تخته چسبید همچون الف
ز ملاحی باد دریانوردوطن بر کنار یکی شهر کرد
به انگشت بر ریگ رملی کشیدکزان خلق را حیرت آمد پدید
بسی حال پوشیده را باز گفتخبر داد از رازهای نهفت
رسید این حکایت به دارای شهربه عدل و کرم رونق افزای شهر
به صد گونه لطفش سوی خویش خواندبه تعظیم بر کرسی زر نشاند
به دریا درون هر چه از کف نهادز دریا دلی بیش ازانش بداد
حکیم آن عنایت چو از شاه دیدز احباب نسیان نه از راه دید
به نامه نویسی قلم تیز کردوز آن نی نوای نوانگیز کرد
که ای راست بازان نرد طلبز مطلوب قانع به درد طلب
بکوشید تحصیل مطلوب رابکوبید طبع خردکوب را
به مطلوبی آرید روی املکه از موج دریا نیابد خلل
اگر بگذرد موج دریا ز فرقوگر کشتی افتد به طوفان غرق
فتاده به دریا همه رخت و باربه یک تخته گیرید راه کنار
بود حاصل عمر همراهتانانیس دل و جان آگاهتان
ز فانی وفاداری امید نیستچه سود از متاعی که جاوید نیست
بیا ساقیا لعل بگداختهبه جام بلور تر انداخته
بده تا به اقبال پایندگانبشوییم دست از نو آیندگان
بیا مطربا زخمه ای برتراشرگ چنگ را زین نوا ده خراش
که سرمایه زندگانی بسوختهر آن کس که باقی به فانی فروخت