بخش ۴۴ - حکایت پادشاه فرزانه با آن دیوانه از خرد بیگانه
ز شاهان پیشین ستم پیشه ایدر آزار نیکان بد اندیشه ای
به دیوانه ای گفت آشفته خویکه از دور گردون چه خواهی بگوی
اگر مال خواهی و بگزیده گنجکشد پیش روی تو نادیده رنج
وگر جفت خواهی و ایوان و کاخکند بر تو میدان عشرت فراخ
وگر خواهی از تاج شاهی رواجنهد بر سرت از سر شاه تاج
بخندید دیوانه کای ساده دلبر این کار بازیچه بنهاده دل
فلک کیست سرگشته هرزه گردشب و روز با اهل دل در نبرد
به جز کجروی نیست اندیشه اشجز آزرن راستان پیشه اش
ستاند ز نوشیروان تاج و تختدهد با چو تو ظالم دیده سخت
من از وی چه نیکی توقع کنمکه چون سفلگانش تواضع کنم
ز کج غیر چشم کجی داشتنبود خاک در دیده انباشتن
بیا ساقیا تا کی این بخردیبنه بر کفم مایه بیخودی
چنان فارغم کن ز ملک و ملککه سر درنیارم به چرخ فلک
بیا مطربا کز غم افسرده امز پژمردگی گوییا مرده ام
چنان گرم کن در سماعم دماغکه بخشد ز دور سپهرم فراغ