گنج

بخش ۳۶ - حکایت سبب نارسیدن خلیفه به آن کنیزک نورسیده

خلیفه که سلطان آفاق بودبه فرماندهی در جهان طاق بود
یکی نوش لب بودش اندر حرمهمه جان شیرین ز سر تا قدم
بدو خاطرش میل بسیار داشتولی زاجر عقل بر کار داشت
به وی محرمی گفت کای کامگارازین نوش لب کام خاطر برار
بگفتا که تاج خلافت به فرقهمه زیر فرمان من غرب و شرق
نشاید که در پیش این عشوه سازدرآیم به زانوی عجز و نیاز
ز طفلی هم آغوش بستر کنمبه وی خویشتن را برابر کنم
بیا ساقی آن طلق محلول راکه زیرک کند غافل گول را
بده تا نشینم ز هر جفت طاقدهم جفت و طاق جهان را طلاق
بیا مطرب و تاب ده گوش عودبه گوش حریفان رسان این سرود
که رندان آزاده را در نکاحنباشد به جز دختر رز مباح