گنج

بخش ۲۸ - حکایت آن طفل خرد که نان بزرگ در دست داشت، می خورد و می گریست که این نان اندک است و اشتهای من بسیار

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۱ بیت
به بغداد شد گامزن زیرکیدوچارش فتاد از قضا کودکی
ز دور رخش قرص مه را شکستچو روی خودش گرده نان به دست
همی خورد ازان گرده و می گریستبدو گفت زیرک که این گریه چیست
بگفتا منم کودک یک تنهز خوان امل معده گرسنه
بسی اشتها سخت و این گرده خردکجا راه سیری توانم سپرد
ز گریه از آنم چنین تلخکامکه می دانم این زود گردد تمام
بمانم ز بی توشگی سر به زیرنه در دست من نان و نی معده سیر
بیا ساقی آن می که سیری دهددرین بیشه ام زور شیری دهد
بده تا درآیم چو شیر ژیانبه هم بر زنم کار سود و زیان
بیا مطربا وز کمان ربابکه از رشته جان زهش برده تاب
ز هر نغمه زیر تیری فکنبه من چون شکاری نفیری فکن