بخش ۲۵ - خردنامه بقراط
ز هر تار حکمت که او تافته ستدو صد خرقه تن رفو یافته ست
ز نقشی که در خاطر آورده استبسی صورت نادر آورده است
شنیدم که بود اندر آن روزگاریکی پادشه بختش آموزگار
ازین چار مادر وز این نه پدرندادش خداوند جز یک پسر
رخش بود بدر سپهر جمالولی شد ز کاهش تنش چون هلال
حکیمان سپردند راه علاجنشد دورش آن انحراف از مزاج
شه نامور خواند بقراط راسبب دان تعدیل اخلاط را
سر و زر همه زیر پایش فشاندبه بالین آن دلربایش نشاند
چو خنیاگر چست پیشش نشستسوی ساعدش برد چون عود دست
بر اوتار نبضش شد انگشت مالنوایی نیامد برون زاعتدال
ز قاروره اش جست ازان پس دلیلندیدش تن از هیچ علت علیل
بدانست کان رنج و درد از دل استتنش لاغر و چهره زرد از دل است
دگر باره دستش سوی نبض بردبه افسانه عشق نبضش فشرد
به نوعی دگر جنبش آغاز کردبر آن لحن رقصی عجب ساز کرد
یقین شد که عشقش ره دل زده ستقدم در ره سخت مشکل زده ست
به خلوت درون دایه اش را بخواندز شهزاده با وی بسی قصه راند
در آن نکته از وی بیانی نیافتوز آن راز با وی نشانی نیافت
به شه گفت تا پرده داران رازکه بودند بر راز او پرده ساز
گشایند پرده ز هر پردگیچو برگ گل از نازپروردگی
کنیزان پوشیده رخ چون پریدر آیند در عرض جولانگری
به کف نبض شهزاده بقراط رادنظر بر بتان پریرخ نهاد
بسا سرو گلرخ که بر وی گذشتکه نبض وی از جنبش خود نگشت
ز ناگه یکی ماه مشکین نقاببرون آمد از پرده چون آفتاب
نگاری ز سر تا قدم جان پاکز هر تن مخاطب به روحی فداک
چو شهزاده را چشم بر وی فتادتو گویی مگر شعله در نی فتاد
به پهلوی او دل طپیدن گرفتز رخسار او خون چکیدن گرفت
ز نبضش قرار از دل آرام رفتبه همراهی آن گل اندام رفت
بدانست بقراط کان مهوش استکه شهزاده زو سینه در آتش است
از آنجا قدم جانب شاه زدکه شهزاده را دلبری راه زد
ز خورشیدرویی در آفاق طلقفتاده ست همچون مه اندر محاق
بدان شوخ دارد گرفتارییجز این نبودش هیچ بیماریی
بپرسید شه کان دلارام کیستمر او را نشیمن کجا نام چیست
بگفتا به جایی دل از دست دادکه انگشت نتوان بر آنجا نهاد
به صیدی کمند امید افکن استکه همخوابه مهد ناز من است
درین کهنه ویرانه گنج من اوستسرور سرای سپنج من اوست
بدو گفت شه کای گرامی حکیمدلی بهر فرزند دارم دو نیم
فرود آی ازین نیکرو بارگیرهان خاطرم را ز غمخوارگی
ازین بارگی گر بتابی عنانکشم مرکبی بهترت زیر ران
به شه گفت بقراط کای شهریارکس از جان خود می نگیرد کنار
مر او چو جان است و جان را خللچو افتد نیابد کس آن را بدل
میانشان ازینسان جواب و سؤالبسی رفت و کوته نشد قیل و قال
چو شه را برون نامد آن مه ز میغچو خورشید آهیخت رخشنده تیغ
که کام پسر زان سمنبر بدهو یا زیر شمشیر من سر بنه
بگفتا که عمری به هر داوریکنی دعوی معدلت گستری
نباشد درین معدلت بوی خیرکه خود ندهی انصاف و جویی ز غیر
اگر قبله میل آن سرو بنکنیز تو باشد همین حکم کن
شهش آفرین گفت کای رهنمونکه عقل تو از علمت آمد فزون
وجودت ز هر آفت آزاد بادز عقلت جهان حکمت آباد باد
گذشتم من از صحبت آن کنیزاگر چه مرا بود چون جان عزیز
دل از صورت مهر او ساده کردفرستاد و تسلیم شهزاده کرد
چو شهزاده از لعل او کام یافتز بی صبری خویش آرام یافت
شب وی ازان مه شب قدر گشتهلالش به یک چند شب بدر گشت
بیا ای تو را دل به حکمت گرودمی برگشا گوش حکمت شنو
بنه گوش دل را به فهم سلیمبدان نکته هایی که گفت این حکیم
چه خوش گفت کای مانده در تاب و پیچقناعت کن از خوان گیتی به هیچ
کشش های حاجت ز خود دور کنز بی حاجتی سینه پر نور کن
چو بی حاجت است آن که مقصود توستبدین نسبت خود به او کن درست
کسی را که بی حاجتی بیشترقدمگاه قربش بود پیشتر
به قوت کم از خوان گیتی بسازمکن رنجت از بیش خوردن دراز
کم ناگوار اندک پر گزندبه از بیش اگر خود بود سودمند
چرا بیمت از فقر و بی سیمی استکه بی سیمیت عین بی بیمی است
تهیدست با ایمنی خفته جفتبه از مالداری که ایمن نخفت
مزن پشت پا بخت فیروز رابه قسمت سه کن هر شبانروز را
به بقراط شد علم طب آشکاربه او گشت قانون آن استوار
یکی را به تحصیل دانش گذارکه بی دانشی نیست جز عیب و عار
به دانش شو اندر دوم کارگرسوم را به بی دانشان بر سپر
بدین نکته دانا و بخرد شدمکه دانا به نادانی خود شدم
نگویم ندانم که این اعترافز دانایی خود بود محض لاف
بود پیش دانای مشکل گشایتو مهمان جهان همچو مهمانسرای
بخور هر چه پیشت نهد میزبانهمه تن به شکرانه اش شوزبان
وگر هیچ ندهد تقاضا مکنخیال طلب را به دل جا مکن
نعیمیست دنیا که پاینده نیستبه جز رنج و محنت فزاینده نیست
چو دستت دهد خیر می کن در اونوابخشی غیر می کن در او
و گر نی ز ناداری خود منالبود عرصه شکر واسع مجال
نبیند یکی حال یزدان شناسکه واجب نباشد بر آنش سپاس
ز ادبار شر رو نه اندر گریزبه اقبال هر خیر شو زود خیز
مرو روی در شغل شر چون خسانوگر خیر باشد به غایت رسان
همی دار ازان طرف دامان نگاهوز این بر سر خویش می نه کلاه
برآور به کار نکو در جهانبه عرض زمین نام و طول زمان
به صد نام اگر مرد نام آور استطلبگار خیر از همه بهتر است
به هر لقمه زین خوان که دست آوریتو را او خورد یا تو او را خوری
تو را او خورد چون بود ناگوارتو او را خوری چون فتد سازگار
نترسد ز مرگ آن که تسلیم اوستاگر تلخیی هست در بیم اوست
مبر چیزها را برون زاعتدالمکن تارک طبع را پایمال
گر آبت زلال است و نقلت شکربه اندازه نوش و به اندازه خور
فراش ار حریر است و همخوابه حورمنه پای بیرون خیر الامور
میان دو کس معنی زیرکیبود مایه اتحاد و یکی
همه زیرکان زان به هم دوستندیکی مغز را گشته صد پوستند
ولی هست در دیده اعتبارطریق جهالت هزاران هزار
دو جاهل به هم متحد نیستندره عقل را معتقد نیستند
ز عاقل بسی تا به جاهل ره استره هر یکی زان دگر کوته است
کی آید به هم راست پیوندشانبه هم هست پیوندشان بندشان