گنج

بخش ۲۳ - خردنامه سقراط

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۹ بیت
زهی گنج حکمت که سقراط بودمبرا ز تفریط و افراط بود
شد از جودت فکر ظلمت زدایهمه نور حکمت ز سر تا به پای
سرانجام خلعت پرستان شناختز بی خلعتی خلعت خویش ساخت
ز خمخانه چرخ پر اشتلمبه خانه درون داشت یک کهنه خم
به فصل زمستان در آن سرزمینبه شبها ز سرما شدی خم نشین
چو خورشید خیمه به گردون زدیز تدویر خم خیمه بیرون زدی
نشستی ز عریان تنی بی حجابشدی گرم در پرتو آفتاب
یکی روز تن عور خورشیدواررسیدش به سر شاه آن روزگار
بدو گفت کای پیر دانش پذیربدینسان چرایی ز ما گوشه گیر
قدم باز می داری از راه مانمی آوری رو به درگاه ما
بگفتا که تنگ است بر من مجالز شغلی که باشد مرا ماه و سال
بگفتش که چندین تورا شغل چیستکه بی آن نیاری یکی لحظه زیست
بگفتا پی دولت زندگیهمی سازم اسباب پایندگی
بگفتش که اسباب آن پیش ماسترساندن به حاجتوران کیش ماست
بگفت ار بدانم که آن پیش توستببندم کمر در رضای تو چست
به دست تو برگ حیات تن استکه آن سد راه نجات من است
حیات دل و جان بود کام منکه آن بندد از راه تو گام من
بگفتش به هر چیز داری نیازبگو تا کنم از برای تو ساز
بگفتا نیاز من خاکساربه تو غیر ازین نیست ای شهریار
که این خلعت گرم کز عکس مهربه دوشم کشیده ست اکنون سپهر
به تاراج سایه نگیری ز منبه لطف این توقع پذیری ز من
گذاری که یکدم به بی پردگیبرد مهر چرخ از من افسردگی
چو بشنید شاه از وی این گفت و گویشد از خاصگان بهر او جامه جوی
یکی جامه دادند او را عطاز مویینه چین و خز خطا
بگرداند حالی ازان جامه پشتبه نرمی فرو خواند حرفی درشت
که کی زندگان را کشیدن نکوستز مرده کفن یار ز مردار پوست
ز سردی دی چون شوم رنج یابشبم خم پسند است و روز آفتاب
هزار آفرین بر حکیمی چنینبرون پایه اش زآسمان و زمین
نه بر جانش از دور افلاک دردنه بر طبعش از عالم خاک گرد
درین کار شاگرد بودش هزارفلاطون از آنها یکی در شمار
فلاطون فلاطونی از وی گرفتفلاطونی افزونی از وی گرفت
به حکمت چو در ثمین سفته استبه دانا فلاطون چنین گفته است
که ای رسته از تنگنای خیالزده در هوای خرد پر و بال
بر آن دار همت ز آغاز کارکه گردی شناسای پروردگار
بدانی حق دولت بندگیشنهی پا به راه پرستندگیش
روی راه خوشنودیش صبح و شامبه کسب رضایش کنی اهتمام
ز حکمت به معراج عزت برآیبنه بر سر چرخ گردنده پای
بسا دست کوته ز بی مایگیکه دارد ز حکمت فلک پایگی
اگر بودی از جهل هر سینه صافبرافتادی از خلق رسم خلاف
ره مرد دانا یکی بیش نیستبه جز طبع نادان دو اندیش نیست
نبینی درین ششدر دیولاخز شادی دل شش نفر را فراخ
یکی آن حسدور به هر کشوریکه رنجش بود راحت دیگری
چو حال کسی بیند از خویش بهفتد بر رگ جانش از غم گره
دوم کینه ورزی که از خلق زشتبود کینه خلقش اندر سرشت
چو نتواند از کس شدن کینه کشنباشد ز کینداریش سینه خوش
سیم نو توانگر که بهر درمبود روز و شب بر دل او دو غم
یکی آنکه چون چیزی آرد به کفدوم آنکه ناگه نگردد تلف
چهارم لئیمی که با گنج سیمبود همچو نام زرش دل دو نیم
که ناگه نیابد بدو فقر راهنگردد بدان روز عیشش تباه
بود پنجمین طالب پایه ایکه در خورد آن نبودش مایه ای
کند آرزوی مقام بلندکه نتواند آنجا فکندن کمند
ششم از ادب خالی اندیشه ایکه باشد حریف ادب پیشه ای
چو طبعش بود از ادب بی نصیبکشد نو به نو مالشی از ادیب
بود سیم و زر رنج دین پرورانطبیبان آن رنج دانشوران
کشد رنج را چون سوی خود طبیبکجا باشدش از مداوا نصیب
ازان کس بپرهیز و فعل و فنشکه دارد دلت بی سبب دشمنش
اگر ره نگرداند از گرگ و میشبود یاور او در آزار خویش
زبان را چه داری به گفتن گروز هر سو گشا گوش حکمت شنو
خدا یک زبانت بداد و دو گوشکه کم گوی یعنی و افزون نیوش
خموشی بود دولت ایزدیدلیل هنرمندی و بخردی
ز بسیار دانان فراست گواستکه بسیار گوی از کیاست جداست
سخن را کزان بسته داری نفسیکی مرغ دان پایبند قفس
چو گفتی قفس یافت بر وی شکستطمع بگسل از وی که آید به دست
مکش زیر ران مرکب حرص و آزز گیتی به قدر کفایت بساز
به هر روز تا شب ز خوان سپهربسنده ست یک خشت نانت چو مهر
بیفکن ز کف کاسه زر نابکف خویش را کاسه کن بهر آب
ز زربفت هستی مشو خودفروشکهن خرقه نیستی کش به دوش
مکش بهر معموری خانه رنجبه ویرانه خود را نهان کن چو گنج
به خود بند در خدمت خود کمربه مخدومی از کس مکش درد سر
ز چوبت کف پای نعلین سایبه از نعل زر بر سم بادپای
چراغ شبت بس بود ماهتابادیم زمین بهر تو نطع خواب
بدین حال با حکمت اندوزیتسلوک عمل گر شود روزیت
بری گوی دولت ز همپیشگانشوی سرور حکمت اندیشگان
رهانی ز سود و زیان خویش رارسانی به پیشینیان خویش را
حذر کن ز آسیب جادو زنانبه دستان سران را ز پای افکنان
به روی زمین دام مردان مردبساط وفا و مروت نورد
ازیشان در درج حکمت به بندوزیشان نگون قدر هر سربلند
ازیشان خردمند را پایه پستوزیشان سپاه خرد را شکست
دهد طعم شهد و شکر زهرشانمخور زهر را چون شکر بهرشان
مشو غره حلم مرد حلیمکه بر حلم عمری نشیند مقیم
درختیست صندل خنک در مزاجپی علت گرم طبعان علاج
به هم در شده شاخه ها زان درختچو در اصطکاک افتد از باد سخت
زند آتشی شعله زان اصطکاککه ریزد ازان شاخ و برگش به خاک
اگر پیر باشد عوان ور جوانبه هر حال نبود عوان جز عوان
تنش گرچه از ضعف پیریست سستبود سیرت بد در او تندرست
درونش سیاه از دل تیره خویکیش سود دارد سفیدی موی
به سال و مه ار گرگ گردد بزرگنیاید برون هرگز از خوی گرگ
به پیمان مشو بند فرمان اوکه دام فریب است پیمان او
مبادا به آن دامت اندر کشدبه تزویر جانت ز تن برکشد