بخش ۱۸ - حکایت پسر مهتر ده که چون با پدر مشاهده حشمت و شوکت پادشاه شهر کرد
گفت اگر اینست رسم مهتریمنصب ما نیست جز لولیگری
یکی روستایی پسر کش پدربه ده بودی از مه دهی بهره ور
دماغی پر از نخوت و جاه داشتدلی خالی از حشمت شاه داشت
پدر روزی از ده کمتر تنگ کردبه رفتن سوی شهر آهنگ کرد
پسر نیز با او قدم زد به راهکه از شهر سازد چو ده جلوه گاه
چو در عرصه شهر مأوا گرفتبه هر کوی راه تماشا گرفت
یکی بارگه دید سر بر سماکبه گردون رسیده ازو قدر خاک
ز کیوان بسی برتر ایوان اوزحل پیکران گشته دربان او
برآمد ز در نعره کره نایزمین و زمان کرد جنبش ز جای
برون آمد از در هزاران سوارقبا و کله زر و گوهر نگار
وزیشان یکی افسر زر به فرقز زر و گهر اسب و زین هر دو غرق
نقیبان به کف حربه نور پاشزده هر طرف نعره دور باش
پسر کز پدر کس نپنداشت مهندانست ازو هیچ مهتر فره
بپرسید ازان کش به سر افسر استبگفتند کو شاه این کشور است
فرومانده حیران و آورد سربه گوش پدر کای گرامی پدر
گر اینست اندازه مهتریبود کار ما و تو لولیگری
بیا ساقی آبی چو آذر بیارنه می بلکه کبریت احمر بیار
که بر مس ما کیمیایی کندبه نقد خرد رهنمایی کند
بیا مطرب آغاز کن زیر و بمکه کرد از دلم مرغ آرام رم
پی حلق این مرغ ناگشته رامز ابریشم چنگ کن حلقه دام