گنج

بخش ۱۱ - گفتار در فضایل سخن و سخنوری و تقریب نظم این منظومه از عیب تکلف بری که نامزد است به خردنامه اسکندری

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۳ بیت
سخن ز آسمان ها فرود آمده ستبر اقلیم جان ها فرود آمده ست
گشاده ز اقلیم جان پر و بالچو طاووس در جلوه‌گاه خیال
گهی گشته بر نی چو طفلان سواربه روم آمده از ره زنگبار
چو عباسیان در عبای سیاهسواد بصر ساخته جلوه‌گاه
گهی بادپای نفس زیر رانبرون رانده از رهگذار زبان
فرود آمده زین فضای فراخبه دهلیزه تنگ کاخ صماخ
ز ذوق قدومش دل تیزهوشبود دیده بر روزن چشم و گوش
ازان بنگرد جلوه ناز اووز این بشنود دلکش آواز او
ازان جلوه کون و مکان پر شعاعوز این نغمه جان و جهان در سماع
بود تابش ماه و مهر از سخنبود گردش نه سپهر از سخن
دو حرفند از دفترش کاف و نونبه هستی شده نیست را رهنمون
سخن گر نبودی نبودی قلمبه لوح بیان سر نسودی قلم
قلم زوست نالان به چنگ دبیرنوای طرب زن به لحن صریر
زبان مغنی برون زان صدابود چون تنی مانده از جان جدا
تهی زان نوا چنگ و دف نغز نیستچه حاصل ازان پوست کش مغز نیست‌؟
سخن مایه سحر و افسون بودبه تخصیص وقتی که موزون بود
ازان سحر بستم زبان چند باروز آن نادر افسون شدم توبه‌کار
ولیکن چو بود آن مرا در سرشتنگشت از سرم حرف آن سرنوشت
دگر باره گشتم به آن حرف بازسخن را به هر صورتی حرفه‌ساز
زدم عمری از بی مثالان مثلسرودم به وصف غزالان غزل
قلم‌وار از سر قدم ساختمز مشکین‌خطان نامه پرداختم
دم از ساده‌رویان رعنا زدمغزل را ز مه خیمه بالا زدم
نمودم ره راست عشاق راز آوازه پر کردم آفاق را
به قصد قصاید شدم تیز گامبرآمد به نظم معمام نام
ز بیچارگی‌ها درین چارسویبه قول رباعی شدم چاره‌جوی
کنون کرده‌ام پشت همّت قویدهم مثنوی را لباس نوی
کهن مثنوی‌های پیران کارکه مانده‌ست ازان رفتگان یادگار
اگرچه روان‌بخش و جان‌پرور استدر اشعار نو لذت دیگر است
به چندین هنر پیر آراسته ستولی نی چو خوبان نوخاسته ست
دل نونیازان کوی امیدخط سبز خواهد‌، نه موی سفید
نظامی که استاد این فن ویستدرین بزمگه شمع روشن ویست
ز ویرانه گنجه شد گنج‌سنجرسانید گنج گهر را به پنج
چو خسرو به آن پنج هم‌پنجه شدوز آن بازوی فکرتش رنجه شد
کفش بود ازان گونه گوهر تهیدهش ساخت لیک از زر دَه‌دَهی
زر از سیم اگر چند برتر بودبسی کمتر از در و گوهر بود
من مفلس عور دور از هنرنه در حقه گوهر نه در صره زر
درین کارگاه فسون و فسوسز مس ساختم پنج گنج فلوس
من و شرمساری ز ده گنج‌شانکه این پنج من نیست ده‌پنج‌شان
ولی داشت چون زور پایم نویزدم گام همّت به چابک‌روی
گشادم به مفتاح عزم درستدر گنج گفتار را وز نخست
ز لب تحفه آوردم احرار رابه کف سبحه بسپردم ابرار را
وز آن پس چو کلک تصرف زدمرقم بر زلیخا و یوسف زدم
چو طفلان ز نی چون فرس تاختمبه لیلی و مجنون فرس ساختم
چو زین چار شد طبع من کامیابکنون آورم رو به پنجم کتاب
به یک سلک خواهم چو گوهر کشیدخردنامه‌ها کز سکندر رسید
خردنامه زان اختیار من استکه افسانه‌خوانی نه کار من است
ز اسرار حکمت سخن راندنبه از قصه‌های کهن خواندن
ز بهرام گورش نراندم سخننکشتم به باغ خود آن سرو بن
چو معموره عمر شد خاک تودز معماری هفت‌پیکر چه سود‌؟
بر آن بحر یک مثنوی داشتمکه تخم حقایق در او کاشتم
همه نکته‌های حکیمان دینحکایات ارباب کشف و یقین
چو این گوهرم بود زان بحر ژرفمکرر نراندم در آن بحر حرف
سخن گرچه باشد چو آب زلالز تکرار خیزد غبار ملال
چو افتاد بی‌آن به کارم خللتلافی‌ش کردم به نعم البدل
شدم از دگر بحر گوهرفشانوز آن کردم ابرار را سبحه‌خوان
دریغا که بگذشت عمر شریفبه جمع قوافی و فکر ردیف
کند قافیه تنگ بر من نفسازان چون ردیفم فتد کار پس
نیاید برون حرفی از خامه‌امکه نبود سیه‌رویی نامه‌ام
چو بر دست نبود شش انگشت خوشچرا سازم از خامه انگشت شش‌؟
ز راه خرد خط چو بیرونی استبه کف خامه انگشت افزونی است
حضور دل از دست دادم به نقدکه بکر سخن را درآرم به عَقد
رمید از من آن وین نگردید رامگرفت آن هوا وین نیامد به دام
کنون می‌دهد دور چرخم به یادبه ضرب المثل قصه غوک و خاد