گنج

بخش ۷۳ - در پند دادن و بند نهادن فرزند ارجمند که دست ادراک در فتراک اکتساب کمالات استوار دارد و پای میل در ذیل اجتناب از جهالات برقرار وفقه الله لما یحبه و یرضاه

تولاک الله ای فرزانه فرزندنگهدار تو باد از بد خداوند
ز هر پندت دهاد آن بهره مندیکه وقت حاجت آن را کار بندی
مرا هفتاد شد سال و تو را هفتتو را می آید اقبال و مرا رفت
پریشانم ز عمر رفته خویشملول از سال و ماه و هفته خویش
ز من کشتی که کار آید نیامدگلی کافزون ز خار آید نیامد
چه سود اکنون که کار از دست رفته ستعنان اختیار از دست رفته ست
تو جهدی کن چو در کف مایه داریبه فرق از چتر دولت سایه داری
بکن کاری که سودی دارد آخربه سر باران جودی بارد آخر
نخست از کسب دانش بهره ور شوزجهل آباد نادانان بدر شو
بود معلوم هر آزاد و بندهکه نادان مرده و داناست زنده
کسی کو دعوی فرزانگی کردکجا با مردگان همخانگی کرد
ولیکن پا به دانش نه درین راهکه علم آمد فراوان عمر کوتاه
نیابد هیچ کس عمر دوبارهبه علمی رو کز آنت نیست چاره
چو کسب علم کردی در عمل کوشکه علم بی عمل زهریست بی نوش
چه حاصل زانکه دانی کیمیا رامس خود را نکرده زر سارا
ز توفیق عمل چون خلعت خاصرسد آن را مطرز کن به اخلاص
عمل کز معنی اخلاص عاریستبه ذوق پخته کاران خام کاریست
ز کار خام کس سودی نداردچو حلوا خام باشد علت آرد
چواخلاص آوری می باش آگاهکه باشد صد خطر ز اخلاص در راه
به خوش پوشی و خوش خواری مکن خویبتاب از راحت پشت و شکم روی
غرض از جامه دفع حرو برد استندارد میل زینت هر که مرد است
گر افتد بر خشن پوشی قرارتبود ز آفات چون قنفد حصارت
چو روبه گر شوی از نرم شادانکشندت پوست از سر سگ نهادان
به شیرینی مکن همچون مگس جهدکه آخر بند بر پایت نهد شهد
به تلخی شاد زی زین بحر خونخوارکه تا گنج گهر گردی صدف وار
ز خوان هر کسی کآلایی انگشتدر آزار وی انگشتان مکن مشت
نمک را چون کنی در خورد خود صرفنمکدان را منه انگشت بر حرف
به احسان بر احبا دست بگشایمنه در تنگنای مدخلی پای
مده شان قرض و مستان نیم حبهفان القرض مقراض المحبت
به بخشش باش از ایشان بار بردارمساز از وامداریشان گرانبار
چنان زن لیک در بخششگری گامکه بر گردن نیاید بارت از وام
برای دوستان جان را فدا کنولیکن دوست از دشمن جدا کن
که باشد دوست آن یار خداییدلش روشن به نور آشنایی
کشد بار تو چون باشی گرانبارکند کار تو چون گردی زیانکار
به ناخوش کارها گیرد خوشت دستکند ز آب نصیحت آتشت پست
ز آلایش چو گردد دستگیرتبرآرد پاک چون موی از خمیرت
به کار نیک گردد یاور توبه کوی نیکنامی رهبر تو
چنین یاری چو یابی خاک او شواسیر حلقه فتراک او شو
وگرنه روی در دیوار خود باشببر ز اغیار و یار غار خود باش
ز غم های زمانه شاد بنشینز اندوه جهان آزاد بنشین
فراوان شغل ها را اندکی کنز عالم روی شغل اندر یکی کن
اگر باشد شب تاریک اگر روزبه هر وقتی که باشد دل در او دوز
وگر ناید تو را این دولت از دستنشاید عار بیکاری به خود بست
بکن زین کارخانه در کتب رویخیال خویش را ده با کتب خوی
ز دانایان بود این نکته مشهورکه دانش در کتب داناست در گور
انیس کنج تنهایی کتاب استفروغ صبح دانایی کتاب است
بود بی مزد و منت اوستادیز دانش بخشدت هر دم گشادی
ندیمی مغز داری پوست پوشیبه سر کار گویایی خموشی
درونش همچو غنچه از ورق پربه قیمت هر ورق زان یک طبق در
عماری کرده از رنگین ادیم استدو صل گل پیرهن در وی مقیم است
همه مشکین عذاران توی بر تویز بس رقت نهاده روی بر روی
ز یکرنگی همه هم روی و هم پشتگر ایشان را زند کس بر لب انگشت
به تقریر لطایف لب گشایندهزاران گوهر معنی نمایند
گهی اسرار قرآن باز گویندگه از قول پیمبر راز گویند
گهی باشند چون صافی درونانبه انواع حقایق رهنمونان
گهی آرند در طی عباراتبه حکمت های یونانی اشارات
گهت از رفتگان تاریخ خوانندگه از آینده اخبارت رسانند
گهی ریزندت از دریای اشعاربه جیب عقل گوهرای اسرار
به هر یک زین مقاصد چون نهی گوشمکن از مقصد اصلی فراموش
گرت نبود به کلی سوی آن رویمکن خالی ازان باری تک و پوی
به راز دل چو بگشایی لب خویشنخست از خیر و شر آن بیندیش
چو آید از قفس مرغی به پروازدگر مشکل بود آوردنش باز
درون تیره از از میل زخارفزبان مگشای در شرح معارف
معارف گر چو مور باریک باشدچه حاصل زان چو دل تاریک باشد
مکن با صوفیان خام یاریکه باشد کار خامان خامکاری
طریق پخته کاری را ندانندبه خامی میوه از باغت فشانند
ز اصل خویش آن میوه بریدهبماند تا قیامت نارسیده
منه دست تهی از سیم و از زربه جز در دست پیر پیرپرور
چو در دستش نهی دست ارادتبه دست آید تو را گنج سعادت
چو عیسی تا توانی خفت بی جفتمده نقد تجرد را ز کف مفت
ز دیده خواب راحت دور کردنبه از همخوابگی با حور کردن
به گلخن پشت بر خاکستر گرمبه از پهلوی زن بر بستر نرم
اگر نرسی که ناگه نفس خود کامبه میدان خطاکاری نهد گام
ز زن کردن بنه بندیش بر پایکه نتواند دگر جنبیدن از جای
بدن نیت در هر زن که کوبیصلاح نفس جوی اول نه خوبی
زنی کش سرخرویی از عفاف استهمین گلگونه رویش کفاف است
در آن حله جمال حور داردکه از نامحرمش مستور دارد
بود قرب سلاطین آتش تیزازان آتش به سان دود بگریز
چو آتش برفروزد مشعل نورازان می گیر بهره لیک از دور
ازان ترسم که چون نزدیک رانیز نور زندگی تاریک مانی
منه پا منصبی را در میانهکه عزل و نصب را گردی نشانه
ز آسودن در آن مسند بپرهیزکه گیرد دیگری دستت که برخیز
ز منصب روی در بی منصبی نهکه از هر منصبی بی منصبی به
ز نخوت پاک کن اندیشه خویشتواضع کن به هر کس پیشه خویش
چو خوشه خویش را از سرکشی پاسندارد سر نهد از ضربت داس
چو خود را دانه بر خاک افکند خوارز خاکش مرغ بردارد به منقار
طلب می کن به صدر ارجمندیز تعظیم فرودان سربلندی
عدد را بین که چون از بخت فیروزشد از تقدیم صفر افزونی اندوز
مکن وعده و گر کردی وفا کنطریق بی وفایی را رها کن
از آن حضرت که فیاض وجود استخطاب جمله «اوفوا بالعقود» است
چو نادانان نه در بند پدر باشپدر بگذار و فرزند هنر باش
چو دود از روشنی بود نشانمندچه حاصل زانکه آتش راست فرزند
مکن یادش به جز در خلوت خاصکه سازی شادش از تکبیر و اخلاص
چو پندی بشنوی از پند فرمایچو دانا بایدش در جان کنی جای
نه چون نادان ز یک گوشش درآریبه دیگر گوش بیرونش گذاری
نروید بی درنگی دانه در خاکنیابد قطره قدر گوهر پاک
نباشد این مثل پوشیده بر کسکه گر در خانه کس، حرفی بود بس
چو دریای قدر جنبش نمایدز بانگ غوک بی سامان چه آید
همان به کاندر این دیر مجازیکند فضل خدایت کارسازی